تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥منو اونو روزامون♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - دریاسر18/2/94













Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥منو اونو روزامون♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

˙•٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠•˙ما نمیتونیم بی هم دووم بیاریم˙•٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠•˙

آپلود عکس

آپلود عکس

 ببخشید یکمی طولانیه خلاصه ش کردم


+اینم عکس از دریاسر

+آهنگ از طرف آقایی تقدیم ب خانومیش:)

سلام آبجیایه گل  اومدم یکی از خاطراتهقبلیمونو بنویسم ک تو دفترم ثبت کرده بودم مکیال (آبجی احسان 8ماه ازم بزرگتره)مهرداد(شوهر مکیال جون)قرار بود بریم کوهنوردی از طرف دانشگاه البته من میخواستم با مکیال اینا برما

مامانم در جریان بود من شبش خیلی استرس داشتمفردا بارون نباشه خدا اینقد ک خوبه بارون نبودبهمون کمک کرد.هوا عالی بودا آفتابی بود صبح آجی مکیال

اومد دنبالم مامانم گفت:مواظب باشینا گفت خیالتون راحت خاله مواظبیم.من فک کردم تنهاس اما احسان اونورتر مونده بود دیدمش کلی ذوق کردم

رفتیم دنبال آقا مهرداد خواب بود.مکیال رفت بیدارشکنه منو احسانم رفتیم خونه تازه مکیالو ببینیمبعد آقایی یه لحظه بغلم کرد ک ببوستم گفتم:

احسان نه نه مکیال میادا گفت:باشه عشقم پس بیا خونشونو نگاه کنیم نگاه کردیمو اومدیم بیرون منتظر مکیال اینا بودیم عشقه من تو چشام زل زد

گفت:چقد خوشگل شدی آقایی برام گل چید میگفت:ماله

خونه مردمه اما من لج کردم ک گل میخوام شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهبرام چید من اولین دیدارم با آقا مهرداد بود

استرس داشتم اینهمه ترسم الکی بود.چون آقا مهردادخیلی خون گرم بودو خوش اخلاق رفتیم.بنزین زدیم بعدپیش ب سوی دریاسر بالای دوهزاره واقعا جاش معرکه س

بهشته بهشت.آقایی نون بربری خرید واسه هممون لقمهمیگرفت هعی منو نگاه میکرد آجی مسخرش کردگفت:حواسش ب مخاطبه خاصه از یه آقاهه اومدیم آدرس بپرسیم بنظر عاقل بودخدایی.مثه این ک دیوونه بود بلد نبود حرف بزنه یه

حرکتی رفت دیوونه بود خب همه امون ترکیدیماز خنده ها گفتیم:سرصبحی کی گیرمون اومده اما من بعدعذاب وجدان گرفتم خندیدم خب دیوونه

بودن عار نیس از شانسمون خندمون گرفته بودسمت دو هزار پرورش ماهی داشتن کلی خیلی جادش قشنگ بودشکلک های شباهنگShabahangرفتیم تو پارکینگ ماشینو پارک کردیم

دیگه از اونجا باید پیاده میرفتیم همون اولش همه کم آوردیم اما بعد عادی شد واسه من یکم واسه مکیال سخت بود قلبش تند میزد خیلی نشستیم

بمیرم واسش هرچی ب احسان میگفتم وسایلو بده نمیداآقا مهردادم وسایلو از مکیال میگرفت توراه کلی دختر وپسر پیرو جوون باحال بودن

با یه آقاهه هم صحبت شدیم کلا همه شاد و سرزنده بودنکلی گفتیمو خندیدیم عالی بودا عالی سربالاییش خطرناک بود ماهم ک کوهنورد نبودیم

احسان مواظب من بود آقا مهرداد مواظب مکیال جون نزدیک دریاسر یعنی ب منطقه اصلی ک رسیدیم احسان وسایلو چنددقیقه گذاشت زمین زیاد بود بهم نمیداد

یکیشو گرفتم الفرارررر همه نگامون میکردن داشتدنبالم میومدو من میدویدم آخر ازم گرفت منم جلوتر ک رفتیم جبران کردم بازوشو گاز گرفتم 

دادش دراومد البته وقتی گاز گرفتم ما جلوتر بودیماکسی نبود.بعد از یه جنگل رو رد کردیم یه دشت پراز گل با چشمه وای واقعا اون آقاهه راست میگفت

بهشته جاتون خالی دنبال جا گشتیمو نشستیم یجا برای خودمون سایه بون درست کردیمو آقاهامشغول کباب زدن゜*ひげ*゜ のデコメ絵文字 ماهم اینور کارایه خانومانه

میکردیم بعد ناهار من اصرار کردم ظرفارو آب بکشم با احسان رفتیم سرچشمه مثه قدیمیاآقایی کاش نمیشست آخه من دوباره ظرفی ک آب میکشید

آب میکشیدم بلد نبود فداش شم بعد باهم رفتیم پیش اجی مکیال اینا

جزییاتشو نمیگم اخه طولانی تر میشه تازه یه اقایی برامون با بیلچه لاله کوهی چید ب منوآجی مکیال با ریشه اش داددوباره تو راه ما عقب تر بودیم یه بوس لب ازآقایی گرفتم آخیش چسبیدارفتیم جلوتر مکیال اینا خیلی جلوتر بودن ب یه آقاهه گفتیمازمون عکس بگیره چ عکسی شدا تو سرپایینی داشتم میوفتادم اما آقایی نذاشتتا پایین برسیم دستمو محکم گرفته بودفدایه غیرتت بشم مواظبم بودی همش آقاییم بدنش سوختا بمیرم واسش دست منو آقایی تا

برسیم رامسر تو ماشین تو دست هم بودیادم رفت بگم برام آلبالو هم خرید یه عالمه

گذاشتش تو کوله ام  منو جلو آژانس پیاده کردنآخه ترسیدم کسی ببینه نمیشد تا دم در خونه بریمازشون تشکر کردم عالی بود واقعا دمشون گرم

فدایه آجیام بشم ک خوندین


برچسب‌ها
دوشنبه 8 تیر 1394* 10:06 ق.ظ*الهامِ احسانِش - نظرات()