تبلیغات
Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥منو اونو روزامون♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ - آشناییمون پست ثابت













Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥منو اونو روزامون♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ

˙•٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠•˙ما نمیتونیم بی هم دووم بیاریم˙•٠•●♥ Ƹ̵̡Ӝ̵̨̄Ʒ ♥●•٠•˙

سلام ب همه ی کساییکه میانو وب مارو میخونن

بخاطر بلاگفا همه متنا پریدو من باید از

اول بنویسم میخوام اینجا از شروع

عشقمون بگم حسی ک دوسال تو دلمون بودSmiley

و الان تبدیل به عشق

واقعی شده منو احسان از قبل همو میشناختیم

اما حتی بهم سلامم نمیکردیم از هم خوشمون میومد

اما  به روی هم نمیاوردیم

حتی احسان میگفت ک اولین بار منو دیده بود

ب دوستش روح الله منو نشون داد گفت:من اگه بخوام با

کسی ازدواج کنم اون دختر آقا محمود هست

وااای اینو گفت کلی ذوق کردم بعد ک روح الله

ماجرایه مارو فهمید گفت احسان آخرسر ب اون چیزی ک دلت میخواست رسیدیاخلاصه روزا همینجوری میگذشت

تا این ک شب عاشورا 22/8/92 بابایه احسان بیمارستان

بستری بود و خاله ی منم همون شب عمل

داشت تا مرگ داشت میرفت :(

اینقد حالش بد بود رفتیم بیمارستان احسانم

مراقب باباش بود مارو دیدو شروع شد顔文字 のデコメ絵文字

اولین سلامی ک ب همدیگه گفتیم انگار یه حسی تو

دلم اومد نمیدونم چرا顔文字 のデコメ絵文字دیگه بعد اون شب

احسانو ندیدم تا14/9/92 ک باهم آشناشدیمو

شماره همو گرفتیم حرفامون

ابراز علاقه امون شروع شد تا جایی رسیدیم

ک الان همه میدونن جز بابا و داداشام

اکثریت خبر دارن

با افتخار عشقمونو همه جا جار زدیم

احسان رشته مدیریت صنعتیه امسال تموم کرد

درسشوتو دانشگاه امونه

منم ترم6مدیریت دولتی

آقاییم تو دانشگاه سرکلاسا باهامه همه فک میکنن

ما زنو شوهریم یا نشون گذاشته ایم

چون همیشه همه جا باهمیم

اینم خلاصه داستان آشنایی مادوتا

برای وصالمون دعا کنین  فداتووونم


برچسب‌ها
جمعه 5 تیر 1394* 01:11 ب.ظ*الهامِ احسانِش - نظرات()